تبلیغات
سرزمین دوستی - نسبت با خدا

سرزمین دوستی

چه بسا لذّتی کوتاه که اندوهی دراز بر جای گذارد

نسبت با خدا

شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی. پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.

در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد ...
خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.

آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.
پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید: شما خدا هستید؟
خانم جواب داد: نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
و پسرک ادامه داد: آهان، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید ...




موضوع: داستان،

[ چهارشنبه 24 آذر 1395 ] [ 23:22 ] [ مجتبی ابراهیمی ]

[ نظرات() ]